بچه های کوچه غربت
خط خطی های افشین محمودی
خودش را در نگاه آینه جا داد کت و شلوار پوشید عینک زد دوتا پیس ادکلن یک شاخه گل حتی کراوات و عصا کلاه بر سر نهاد و باز هم گرگ در آئینه بود! از پشت شیشه مترو نگاهمان آن آخرین کلام نگفته آن بی دلیل همراه تو دور شد با قطار با من همیشه در ایستگاه پرت ماند... برف میبارد اما کینههایم باقیست زخمهایی که نشاندی بر دل جورهایی که نمودی با من بیوفاییهایت... نامُرادیهایت دشنهات، یار دیرینهی این سینهی تنگ جای زخمی که به پهلو دارم... ...تا ابد آینهی ذهن مرا مات و کدر میسازد نفرت ارزانی من کینهای دارم از این چرخ و فلک که کبوترها را در حرم میکُشد و میخندد قاصدکها چه گناهی دارند که به آتش دِلشان میسوزی باد باید که ملایم باشد نه چنین هرزه و وحشی نه چنین وحشی و مست دست انجیر شکستن که هنر نیست، اَلا دیوانه با تو هستم باران نمنم اشک تو بر پنجرهها زیباتر سیل گشتن نه برازندهی توست این همه دست و دل مانده به راه این همه آه و عطش لانهی مورچهگان را تو چرا میشویی؟ با توام آبی من جذر و مد عادت ماهانهی توست، میدانم! دیگر این موج بلندت که فرو میشکند زورق تنهایی ما یعنی چه؟ تو چرا شب؟ تو که همراز منی! تو که تا صبح نگهبان دل و دین منی! تو چرا تیرهگی و بهت و سکون پیشهی خود ساختهای؟ این همه رنگ سیه چیست که بر کوچهی ما میریزی؟ جای این وحشت خاموش، شبی دست مهتاب بگیر و به سر دشت بیا چه بگویم به تو خورشید چه بگویم که نسوزم از شرم صورت خاک کویر، سوخته دیدم دیروز لب خشکش جگرم را سوزاند چیست این آتش کینه که به خو پیچیدی؟ من نمیدانم از این سایه چرا میترسی؟! میرسم بر سر تو خاک خراب این ولع چیست که هر ثانیه صد خاطره را میبلعی؟ ...نفرت ارزانی من کینهای دارم از این چرخ و فلک... نرو بچه، نرو من دق میکنم گفتم عاشقت بشم، دنیا رو عاشق میکنم میدونی، دل به تو بستن دیگه معنا نداره نرو این دو روز دیگه، با هم و تنها نداره نرو آسمون قرمبه، نرو دربهدر شده نرو، نامردی نکن، اسم تو دردسر شده نرو آتیش نسوزون، دل نسوزون منو از این سر دنیا، ته دنیا نکشون نرو این حرفا دروغه، من میخوام به پات بمیرم در نرو، فایده نداره، حقمو ازت میگیرم نرو برمیگردی باز، فایده نداره گریههات سوی چشمات میسوزه، یخ میزنه گلمژههات نرو از خدا بترس، عشق ما رو رسوا میکنه کوه قاف هم که بریم، باز ما رو پیدا میکنه نرو عاشقت شدم، باز داره گریهام میگیره کی میگه مجنونتم، بیخودی خندهام میگیره نرو باز دارم میگم، بمون، تو قلب من بمون منو از خودم بدزد، با من برقص، با من بخون همیشه همیشه دلم بیقراره چی میشه چی میشه که بارون بباره میباره میباره اگه تو بخونی دوباره دوباره تو شعرم بمونی کی گفته کی گفته صدات بیفروغه تو فریاد عشقی سکوتت دروغه دروغه دروغه دلت خسته میشه تو تنها میمونی همیشه همیشه همیشه همیشه دلم بیقراره تو باید بخونی که بارون بباره اگه تو، تو با من نخونی نخونیم همیشه تو امروز، تو امروز میمونیم میدونم میدونم تو شعرات نجیبه نگاه تو خسته تو چشمات غریبه غریبه غریبه دلم شورهزاره چی میشه چی میشه که بارون بباره میباره میباره اگه تو بخونی دوباره دوباره تو شعرم بمونی اگه تو، تو بامن نخونی نخونیم همیشه تو امروز، تو امروز میمونیم اگه تو تو با من نخونی نخونیم همیشه تو امروز تو امروز میمونیم... (تکرار، هزاران بار) حقیقت مرغ کوری بر لب دیوار لب بسته نشسته خسته انگار از نفس افتاده با خود گفتگویی میکند خاموش خا موش! غم نان درد بلندیست چه باید بکنم؟ تن خود را بفروشم؟ شور و اندیشه و شعرم؟ یا که ایمانم را؟ چه بهایی بدهم تا شکمم سیر شود؟ غم نان درد بلندیست که میسوزاند دست کج میشود اینجا چشمها بیپروا دل به دنبال دروغ تن گرفتار هوس فکر را توطئهی خون برادر خوردن تن خواهر به تماشا دادن شیر مادر به گرو بنهادن پدر از خانه برون افکندن فکر کج میشود اینجا، چه کنم؟ غم نان روح مرا میجود آرام آرام من نه آبی، نه سپیدم فکر نان سوختهای در شب من میتابد دلم آلوده به کینه دلم آلوده به شک غم نان ذات مرا تشنهی خون تکه نانی شرفم را به گرو میگیرد من چه کنم؟ غم نان فکر پلیدیست، میاندیش بِدان گرچه این درد بلند جان تو را میگیرد مگذار روح تو را در قل و زنجیر آرد مگذار آینهات بشکند اَن در غم نان خر خود باش، مشو بندهی نان ! مااااااااا مااااااااا دلیل گاو تا یونجهزار شعر این مکتب فریب باری به گفتگو خر خسته میشود! نشخوار چشم تو تا هضم فهم عشق ادرار عادتی شاید تپالهای باور نمیکنم!!! برو بچه، برو دنبالم نیا کوچههای دل غریبه، پا تو کوچهمون نزار چی میخوای سایه به سایه، هر جا من میرم، مییای چرا تو دلم نشستی، هر چی من میگم، میخوای برو بچه، برو من کم مییارم اگه حیرونت بشم، حوصلهتو سر مییارم برو من جنبه ندارم، نگو که دوست دارم یهو باورم میشه، میگم که باورت دارم برو آتیشم نزن، نگات خرابم میکنه خندههات یادم میمونه، نقره داغم میکنه برو تا منم برم، اینجوری گریهام میگیره نمیخواد دلت بسوزه، میدونم، دلم میمیره برو قربونت برم، عشق واسمون نون نمیشه فرض بگیر دوست دارم، واسه تو که تنبون نمیشه برو من حرفی ندارم، تو برام حرفی نذاشتی نباید نگات میکردم، دیدی تو دلم چی کاشتی برو بچه، برو من مست چشاتم تو میری مثل همیشه، من همیشه چشم به راهتم. خواب دیدم در خیابان یک غزل جا مانده است شاعری در خون نشسته عشق تنها مانده است خواب دیدم آسمان را بی تو تهمت میزنند ماه را سر میبرند و حرف غیرت میزنند خواب دیدم کوچهها را آب و جارو میزنند نارفیقان بر رفیقان زخم و نارو میزنند خواب دیدم در مساجد کوس رسوایی زدند بر دل معنی پرستان مهر تنهایی زدند خواب دیدم نام ما را باد میروبد ز بام بام ویران میشود ما مانده در آوار نام. کاش جای شعر لخت می شدی! فارغ از قوافی و ردیف تن در حضور من لخت می شدی بی هراس این حماس تن به تن در نگاه من شعر می شدی! خب دیگه اول بسم الله بگم من یکی فرمون برتم یعنی چی؟ چاکرتم دویومن اینجا زمینه خشکه و من تک وتنهام یه جوری عین خودت بین صد هزار تا نس ناس مثل این مرتیکه رسم روزگار یا همین عمو یادگار صب تا شب جون می کنم یه لقمه نون سق بزنم یه جرعه آب هورت بکشم یه دم تنفست کنم بعدشم گلاب به روت بدو بدو باید برم یه کنج دنج گیر بیارم زار بزنم تا مستراح پر بشه از تضاد روح و فکر و اندیشه و این شر و ورا یعنی چی؟ هیچی به هیچی حالا فکر کن من و تو ، باز می شینیم با حوصله لحظه رو پرپر می کنیم سر می بریم ، سر می زنیم تازه همش فکر می کنیم فردا که شد دنیا رو بر هم می زنیم ای دل غافل که همین دم دمو دادم دم دندونهء دوار دو پندارو دو کردار و دو گفتار ودو دیدار و دو تکرار و دو دوار و ... تو تاریکی تمام طعنه ها ، تاوان تاتار تو و تورات فکرت می تواند باشد و تو تا ابد تاریک و مبهوتی و تنهایی تو را تنبور و بربط می شود تا از ته ته مانده ات از خویش و از خود برنتابی تا ابد ، تا بی نهایت می توان بی تاب و بی خواب و خوراک و تار و تنبک تاب آورد و تمام طعنه ها را می توان نشنید و حتی می توان تاریک اندیشید اندیشید! تو تاریکی ، تو تنهایی تحمل بایدت ، باید و شاید خط بد خطی و یا تردید بی ربطی تو را طوری که می باید توان گفتنت ، یا خواندنت ، یا ماندنت یا گونه گون اینگونه ات باشد تو را روشن کند ، شاید! تو تاریکی تو تنهایی تو را تنبور می باید. برای نازنین که دوست داره شعر بگه حالا که آخر شعرم رو غزل هام پا گذاشتی حالا که دارم می میرم منو تنها جا گذاشتی دفتر شعر چشاتو کی می خونه تک و تنها غزل سرخ لباتو کی می چینه نیمه شبها کی می یاد روزای ابری پای گریه هات بشینه کی می یاد تا ته دنیا جای پاهاتو ببینه نمی گم عاشقتم من نمی گم عاشق من باش بیا این آخر عمری یه غزل مهمون من باش. من شهادت شمع را در شقاوت شب دیده ام (تو خیابون آزادی سر شادمان دیدم) من گریه های گلی را زیر دندان های گاو دیده ام (اینو تو تلوزیون دیدم) من پروانه های روسپی بسیاری دیده ام که در شهادت شمع به گریه های گل می خن دی دند. (ولله اینارو تو خواب ندیدم) قصه گو قصه رو سر کرد من و ما رو در به در کرد یکی بود یکی نبودش همه دنیا رو خبر کرد زیر گنبد کبودم باز توئی بود و نبودم تو هزار و یک شب من توئی قصهء وجودم تو می خواستی قصه گو شی اما قصه ای نداشتی من همه هستی مو دادم تا تو قصه تو نوشتی تو یه ماجرای دردی آتیش عشقی و سردی نگو باورم نمی شه تو بری برنمی گردی قصه گو دلم اسیره قصه مون داره میمیره بگو برگرده تو قلبم قصه رو از سر بگیره قصه نیست یه گوله درده تو نگاهت مات و سرده آخر قصه همینه کی می یاد که برنگرده؟ قصه گو قصه رو سر کن کلاغا رو پار و پر کن دروغات خیلی قشنگه راستی دنیا رو خبر کن. برای مرضیه مرادی که اهل پرسه بود و ما نمی دانستیم
در پریشان حالی من دختری آواز می خواند او کجاست؟ _ این را نمی دانم با وفاست؟ _ آن هم نمی دانم بی قرار و خسته از مرز خیابان می گذشتم با چراغ سبز غرق در رویای یک دیدار یک بوسه با تو بودن جنگل و برکه من و پرسه عهد کردم گر تو را بینم در شب چشمت چراغی تازه افروزم عهد کردم کنج یک سایه ساعتی در حجم آغوشت پناه گیرم عهد کردم... ناگهان نعرهء سوت پلیس و آتش فرمان ایست! جدول ضرب طنین بوقها با جیغ ترمزها شهادت می دهد تا عشق راهی نیست اما ایست! کلاف پارهء رویای خود را وصله می کردم که دیدم از چراغ راهنمائی قطرهء اشکی فرو افتاد و جان داد ایستادم لحظه ای لبخند را ارزانی اش کردم ز شرم رخسار سبزش، سرخ شد خندید اما در پریشان حالی من باز دختری آواز می خواند. برای مادرم در سرای جاودانه اش/ در دلم نه در قلب خاک مادرم در گیسوانش یاس داشت مادرم در چشم خود گیلاس داشت مادرم تا بی نهایت راز بود مادرم با درد من همراز بود کوهی از غم بود و دریایی ز مهر شاعری بود فارغ از غوغای شعر در زمستان هیزم شومینه بود سوختن را همدمی دیرینه بود در خموشی ها برایم شمع بود تک درختی در کویر جمع بود آسمان زندگی را ماه بود هفت مُلک بی کسی را شاه بود مادرم از اشک من بیزار بود مادرم با اخم من بیمار بود مادرم با خنده هایم می شکفت های های نبض من را می شنفت مادرم آواز بود آواز بود مادرم معنای یک پرواز بود. من و من گم شده ایم در میان کوچه پس کوچهء این شهر شلوغ در هیاهوی عبور عابران در طنین بوق ها زیر آوار دروغ لای چرخ دندهء این چرخ نچرخ. و در آغوش من شیطان برایم قصه ها دارد خدا در بیشه میرقصد و من را دوست می دارد میان کفر می سوزد حریر سبز ایمانم خدا را شکر خدایی هست و من تنها نمی مانم. در این ویرانی مطلق در این زندان تنهایی امید مهربان دستی که بگشاید یراق و پالهنگم را مرا از انتحار بیزار می سازد بیا و دشنهء غربت ز دست خسته ام برگیر که این سوسوی امیدم به فوتی می شود خاموش. پدر در خون خود خفته برادر بی قرار مرگ شب خواهر شب آخر بهار مادرم بی برگ سرود خنجری در پشت عطش در خون من جاری گرسنه کودکم گریان خدای من تو بیداری؟ بیا بانو شب کوچ است به بوسه ره سپارم باش گل خشمم به دست تو تو امشب باغبانش باش به فردا می روم شاید یکی درد آشنا بینم اگر شد شعر بفروشم و گر نه فطرت و دینم! از حقیقت می گریزم یا که با حق در ستیزم کفر من حق می پرستد دکترم می گفت: مریضم! من نمی خواهم کلاغ باشم و بر سجاده نوک کوبم من نمی خواهم خدا را با منطق طوطی بیاموزم من خدا را ناب می خواهم من فتوح باب می خواهم من نمی دانم چه فرق است در میان موءذن و ناقوس یا برج و مناره نزد من موسی و عیسی و محمد ناخدایان خدایند به گمان من اگر آدم میوهء ممنوع نمی خورد زندگی معنای دیگر داشت شایدم معنا نداشت من کمی گیج شده ام اینکه از صبح تا غروب من نشینم زیر بید و حوریان بادم زنند و وز عسل سیرم کنند و جام می دستم دهند... این چگونه منطقی ست این چگونه زندگی ست! آسمان شهر ما خاکستری ست اشک و آه مردمانش دیدنی ست مردمانش غرق در معصیتند معصیت هایی که نابخشودنی ست هر گل سرخی که روید در بهار قسمتش را نیست دیدار نگار مرگ باشد قسمتش چون عاقبت پنجه نامحرم او را چیدنی ست او که گفته یاد کن پرواز را شهر ما را گفته و این راز را هر پرنده لانه ای دارد ولی کنج این محبس پرنده مردنی ست شهر ما شهر دود و آهن است سر پناه عارفان خائن است هر که را باشد دلی پاک و شریف خود بداند زین گذرگه رفتنی ست مکتب عشاق شهرم بسته شد عاشق از معشوق هم دل خسته شد عشرت آمد جای خود را باز کرد پادشاهی هوس هم دیدنی ست خواه بیا در شهر ما آزاد باش بی حیاء و بی خدا و شاد باش خانه ای برپا کن از کفر و زوال هر چه باشد غیر از این پوسیدنی ست شهر ما را نیست خورشید و قمر ما ندیدیم اختر و دنباله سر گر کنی شکوه به حاکم گویدت: آسمان شهر ما خاکستری ست. کودکانم فردا عشق را می فهمند و به تفسیر دروغین شما می خندند کودکانم فردا راه را می جویند و به گمراهی امروز و این کوچه تنگ می خندند کودکانم فردا صبح را می بینند و به تاریکی این شام سیه می خندند. باد سرخی می وزد وحشی خیالش بید مجنون می هراسد نمی داند که این آماج شلاق و شیار لخته های خون نیندازد مرا از پا اما در این دیوانه طوفان و در این رگبار کولی دل مجنون من بر یاس ها و نسترن ها دلم بر غنچه های باغ می سوزد که نشکفتند و فردا را ندیدند و امشب تا سحر با تازیانه ز خون خود شراب تلخ می سازند برای گرد باد مست دیوانه. دماوندم چو برخیزد تمام عقده هایش را چو آتش بر سرت ریزد. سه ، دو ، یک حرکت به سوی تو از سویِِِِ دیگر سوای رسیدن دویدن ، پریدن ، خزیدن ، جهیدن... کات! عبور از خیال پریشان مردی که انگشت حیرت به لب دارد و می شمارد - ستاره ، س تا ره ، 3 تا ر... کات! نمایی درشت از صد و سی تومان نکبت جیب من کات! مسیر نگاه زنی منتظر تا اسارت به پایان رسد روی شوهر ببیند - اینجوری دیگه لازم نیست هر هفته برای یه ربع ملاقاتی ، زندانبان داماد بشه - کات! خدایا به خوابم بیا تا بدانم که هستی؟ کات! برای سحرم به پاس سخاوت شانه هایش
شانههایت بوی باران می دهد بوی هقهقهای من درکوچهسا ران می دهد شانههایت معبد ویرانیاند گفته باشم : من گنهکارم تو را افسانه میسازم کفر میگویم،نمیترسم من از آدینهات آن جمعه دوزخ بازیات وای و وای از شانههایت مظهر آزادیاند ابرهای چشم من ابرهای چشم هرکس خیس خواهد شد زمانی هرکه،هرجا،هرهمیشه لحظهای شاید دمی کوتاه چون امروز از هجوم سایهای،چیزی از خیال خستهای،ازخاطراتی ازسرود ساکتی درپرسههامان از غروب چشمهایت اشکهایم اشکهای هرکسی بر گونه میریزد آه اما شانههایت بوی باران میدهد. بی سلام عزیزی، اما، من میخوام سلام کنم، یه سلام دسته جمعی، به خدا و پیغمبر و ملک خسروی، به زمین و آسمون، به آب و باد و خاک و آتش، ماه و مهتابی و کوچه، سایه، صحرا، خواب، خورشید، زشت، زیبا، یه سلام دسته جمعی، به کلاغ و گاو و اسب و قاطر و ببر و پلنگ و ماهی و سوسک و سمور و اردک و میمون و هرچی آدمه...
| Design By : Night Skin |
